02.11.29

امروز صبح دیر بیدار شدم و باشگاه نرفتم و تا ساعت ۱.۱۵خونه بودم و کارهارو اوکی میکردم.

بعدش رفتم بیمارستان و بلافاصله بعد رسیدن رفتیم ناهار و بعد اینکه از ناهار اومدیم رفتیم با امیری و زندیه شیرینی خریدیم.

کل تایم تو بیمارستان بیکار بودم و فقط با منا صحبت میکردم.

حدود ۵.۳۰بود که انا اومد پیشمون و یکم باهام صحبت کردیم و یه حرفی بهش زدم که خیلی ناراحت شد و مجبور شدم ازش عذرخواهی بکنم.

بعد اینکه از بیمارستان برگشتیم با رضا رفتم باشگاه و یه تمرین خوب باهم کردیم و بعدش بلافاصله اومدیم خونه دوش گرفتیم تا بریم کانتر.

تو کانتر باختم و بد هم باختیم و اومدیم خونه شامی که قبل رفتن پخته بودیم‌رو خوردیم و بعدش ساعت۱.۳۰بود رفتم سراغ آنا تا فندکی که واسش خریده بودم بدم بهش و ناراحتی از دلش دربیارم.

حدادی ۲.۴۵رسیدم خونه و الان ۳.۲۰هست که میخوام بخوابم

02.11.28

امروز صبح پا شدم بچه‌هارو بیدار کردم که بریم سرکار و پاشدیم یه تیکه صبحونه خوردیم و رفتیم دنبال رضا تا با ما بیاد کلینیک.

رفتیم کلینیک و یکم کارهارو هماهنگ کردیم و نایت اسپلینت مریض بستم و جاپلقی اومد رفتیم قهوه خوردیم و اومدیم کلینیک.

طیور خیلی کسشعر میگفت و رو مخمون و تا عصر ۲،۳تا مریض دیدیم که تموم شد تایم کلینیک.

با بچه‌ها رفتیم سمت انقلاب پیاده روی کردیم و بعدش رفت کافه سپید و سیاه و یکم حرف زدیم خندیدیم.

بعد اونم اومدیم خونه که دوباره وحید اینا زنگ زدن گفتن بیا بریم یه دور بزنیم و رفتیم بام سعادت‌آباد یه ساعت درباره زندگیمون حرف زدیم و چایی خوردیم و بعدش برگشتیم خونه.

الانم ۲.۰۳هست میخوام بخوابم.

02.11.27

امروز تقریبا ظهر که بیدار شدم رفتم آرایشگاه تا یکم سروصورتمو تمیز کنم و حدود ۱ساعت کارم طول کشید.

بعد ارایشگاه،رفتم باشگاه و تمرین سبکی کردم که دم باشگاه با مهندس یه سیگار کشیدیم اومدیم خونه.

اومدم خونه با رستم از این رستوران نزدیک خونمون غذا سفارش دادیم و تا غذا بیاد من رفتم یه دوش گرفتم.حین غذا خوردن یه قسمت Himymدیدم و بعدش خواستم یکم چرت بزنم که معین جان با تماسش نزاشت بخوابم.

اینم بگم امروز خیلی هوا خوب بود و بارون خیلی خوشگلی داشت میزد و بعدازظهر بعد اینکه نتوستم بخوابم آهنگ‌های همایون گذاشتم و قهوه دم کردم و رفتم تو تراس به اهنگ گوش دادم و قهوه خوردم و سیگار کشیدم.:)

بعدش اومدم یه سر به متمم زدم که دیدم پروژه درس تصمیم‌گیریم امتیاز خوبی گرفته و بسی لذت بردم و مشغول خوندن بودم که جواد اومد.

من مشغول خوندن متمم بودم و جواد اومد تا ساعت ۹خونه بودیم و یکم درباره سیاست و اینجور چیزها خرف زدیم و آماده شدیم که بریم کانتر.

رفتیم کانتر و سهند داشت مغز منو میگایید ولی حقیقتا خیلی حال داد و بازی تهش ۲-۲شد.طبق معمول بعد کاتتر رفتیم فلافلی عمو کامران و فلافل زدیم و رضا و معین بردیم گذاشتیم خونشون.

اومدم خونه یه قسمت دیگه himymدیدم و الان ۱.۵۰هست که میخوام بخوابم.

02.11.26

امروز صبح که بیدار شدم رفتم مستقیم بیمارستان و حدود ۳،۴تا مریض دیدم و یکم چرخ زدم و رفتم کافه بیمارستان قهوه خوردم تا تایم ناهار برسه.بعد ناهار ساعت ۲اینا بود که رفتم سمت اطراف خونه تا ارایشگات برم ولی خوب متاسفانه ارایشگاه باز نبود و به جا ارایشگاه،رفتم کارواش تا ماشین بشورن.

بعد کارواش رفتم سمت کلینیک که حدود ساعت ۴مریض داشتیم و منتظر موندم تا بیاد و شروع کردم HIMYMدیدن تا مریض که اومد کاراشو کردم و بعد جوراب برای قالبگیری فرستادم واسه رستم اینا و بعدش اومدم خونه.

اومدم خونه یه قهوه خوردم و رفتم باشگاه که یه تمرین خوب کردم.

بعد تمرین اومدم به نیکا تکست دادم که زیاد خوب باهام برخورد نکرد ولی خوب سعی کردم من خیلی اوکی باهاش برخورد کنم.

بعدش رفتم دوش گرفتم و با رستم شام پختیم و خوردیم تا جواد اومد دنبالم که بریم اون کلینیک دندون پزشکی و بعدش هم امیر آباد.

بعدش اورد منو گذاشت خونه والان ساعت ۳.۱۳میخوام مسواک بزنم و یه قسمت himymببینم بعد بخوابم.

02.11.25

امروز صبح از خواب بیدار شدم و بچه‌هارو بیدار کردم که هرکدوممون بریم سرکارمون.

من و وحید باهم رفتیم کلینیک تا اون مریض پروتز انگشت بیاد برای قالبگیری که خبری ازش نشد و حدود چندساعت تا بعد از ظهر درگیر کار پایان نامه و پروژه mbaبودم و اون وسطا رفتیم قهوه خوردیم و اومدیم.

همینطور رضا بهم زنگ زد گفت که رویا میگه یه ماه بهم فرصت بده تا خودمو اصلاح کنم و از من کمک میخواست رضا.منم به رضا تجربیاتی که داشتم گفتم و اخر سر هم بهش گفتم ببین من نمیتونم بهت بگم این تصمیم بگیر و فقط وظیفه من اینه که یه چیزهایی از دیدگاه یه آدم که خارج از رابطه‌تون هست بهت بگم.

یه مریض اومد که مشغول کارهای اون بودیم و بعد اینکه مریضه رفت رضا بهم زنگ زد و با گریه گفت مهدی واقعا تموم کردم ولی این درد حق من بود و اونجا بود که من فروریختم و یاد سال پیش خودم افتادم که خیانت پارتنرمو فهمیدم و ۳۰دقیقه تو ماشین جواد هق هق میکردم و فقط میگفتم چرا باز من؟

بعد کار اومدیم خونه و من رفتم باشگاه که با عرفان یه تمرین جلو بازو خفن کردیم و واقعا لذت بردم از تمرینمون و بعدش اومدم خونه یه دوش گرفتم و واسه شام فلافل با برنج خوردم.

بعدش هم تو گوشی بودم تا الان که ۲.۰۴هست میخوام بخوابم.

تهش اینم بگم که رضا بهم گفت مهدی من رویارو خیلی دوست دارم و متاسفانه طبق مدلی که تو ذهنم شکل گرفته بهش گفتم رضا دوست داشتن یه حس گذراس و به خاطر وابستگی و بعد یه مدت اون حس هم بعد از بین رفتن وابستگی میمیره..:)

02.11.24

امروز صبح نرفتم باشگاه و حدودای ۱۰.۳۰بود از خواب بیدار شدم.

بعد اینکه صبحونه خوردم پروپوزالمو اصلاحشو‌ انجام دادم و به استاد راهنما و مشاورم فرستادم.

زودتر اماده شدم که برم لاستیک ماشین عوض کنم ولی نشد و مستقیم رفتم بیمارستان.حدود ۴ساعت بیمارستان بودم و کلا دوتا مریض دیدم و بعدش اومدم خونه و با بچه‌ها کانتر رزرو کردیم.

امروز رضا با رویا کات کرد و رویا همه مارو بلاک انبلاک کردن و حال رضا زیاد خوب نیست.

جواد اومد خونه ما از دندون درد کلافه شده بود و وحید رفت یه کترولاک گرفت تا معین بزنه یکم دردش کم بشه.بعد امپول رفتیم کانتر که با برد ما همراه بود و تقریبا ته بازی بودیم که جواد گفت من نمیتونم بازی کنم و بازی تموم کردیم اومدیم بیرون.

با جواد رفتیم یه کلینیک دندون پزشکی و الله اکبر از یکی از پرسنلشون.

بعد دیدن پرسنلشون با جواد بحث میکردیم که اینا با ماها اوکی میشن یا نه؟

من به جواد گفتم غیرممکنه اینا با ما بپرن و نمیشه و اینا.

بعد جواد رفت واسه درست کردن دندونش،در همین حال من رفتیم پایین شام خوردم با بچه‌ها و علت کات رضارو بررسی کردیم.

بعدش که اومدم پیش جواد،با دکتر جواد یکم صحبت کردیم و اومدیم برای تسویه و فاکتور ۸میلیونی برای بیمه.

در این ناباوری همین دخترها شروع کردن با ما لاس زدن و پشمام ریخته بود و طبق معمول ما کاری نکردیم و خروج کردیم.

اومدیم خونه دوباره معین به جواد امپول زد و اون دوتا رفتن و من هم الان ۱.۳۶دقیقه هست که میخوام بخوابم.

اها اون دختره که ازش خوشم اومده بود،پیاممو سین زد جواب نداد:/

02.11.23

امروز صبح ۸ از خواب بیدار شدم و آماده شدم برم باشگاه.

ساعت ۸.۳۰ رفتم باشگاه و تا ۱۰تمرین کردم و بعدش بربری گرفتم و اومدم خونه.بعد رسیدن به خونه یه دوش گرفتم و صبحونه خوردم و آماده شدم بریم کلینیک که وحید پیام داده بود بهم تو زودتر برو،من بعدا میام.

رفتم کلینیک که همونجا یه چرت ۵دقیقه‌ای داشتم و تازه بیدارشده بودم که دیدم مریض اومد و شروع به معاینه مریض کردم.بعد معاینه با وحید اینا رفتیم قهوه خوردیم و بعدش اومدیم کلینیک که بعد از ناهار یهو کلینیک خیلی شلوغ شد و هرکدوممون یه طرف مشغول کار بودیم.

بعد اینکه مریض‌ها رفتن وحید منو اورد گذاشت خونه تا داداشم بیاد دنبالپ بریم خونه خالم که شام دعوت کرده بود.

رفتیم خونه خالم و دختر خالمو دیدم که ۱۸ماهه هستش و خیلی ناز و گوگولی بود و با اون مشغول بازی شدیم و با خاله‌ام اینا یکم تعامل کردیم که ۱۲.۳۰اینا بود اومدیم سمت خونمون.

الان هم ساعت ۱.۲۴هست که میخوام بخوابم😶‍🌫️

02.11.22

امروز صبح با بچه‌ها تو‌خونه بیدار شدیم و طبق قرار شبمون قرار شد بریم خونه محمد پیش دخترها.آماده شدیم بریم سمت خونه محمد و وحید هم با سبا از خونه معین قرار بیان اون سمتی ولی چون ۲۲بهمن سمت خونمون خیلی ترافیک بود و طول کشید برسیم سمت خونه محمد اینا.

خونه محمد صبحونه خوردیم و شروع کردیم باز پانتومیم بازی کردن که متاسفانه دوباره باختیم و خیلی فشاری شدم.

بعد پانتومیم رفتیم پینت‌بال و بنده ۱۰۰تیر تو ۷دست بازی تموم نکردم و‌نمیدونم چرا این تیر‌هارو‌نمیزدم😂😂.

بعد پینت‌بال خیلی گشنمون بود و‌اومدیم سمت خونه خودمون سوخاری کیلویی خوردیم.بعدش اومدیم خونمون که من خوابم برد رو پا پریسا و بعد اینکه بیدار شدیم یکم حرف زدیم و رضا اینا خداحافظی کردن که بخاطر کلاس رویا خانوم امشب راه بیافتن اصفهان.

بعد رفتن رضا اینا ظرفارو شستم و الانم ساعت ۱.۲۰دقیقه‌ هستش که میخوام بخوابم تا فردا صبح برم‌ باشگاه.:)

02.11.21

سلام

امروز صبح که از خواب بیدار شدیم مستقیم رفتیم کلینیک و در همین بدو ورودمون یه مریض اومد که وحید مشغول ویزیتشون شد.

در همین حال اکبر(قطع عضو) با دوتا ۱لیتری ناب به عنوان کادو اومد و بعد اینکه وحید مریض قبلیه‌رو اوکی کرد،شروع به انجام کار اکبر کرد.

اکبر مارو ناهار مهمون کرد و بعد اینکه ناهار خوردیم،رفتیم واسه قهوه خوردن که زنگ زدن گفتن باز مریض داریم و مجبور شدیم برگردیم سمت کلینیک.

بعد اینکه ویزیت این مریض هم تموم شد یه دو ساعت بیمار نشستیم تا مریض بعدی اومد و اونو من ویزیت کردم.

با بچه‌ها قرار گذاشتیم برای شب و قرار شد من برم باشگاه بعدش بیام پیش بقیه بچه‌ها و دقیقا همین اتفاق هم افتاد و بعد باشگاهم رفتیم هم‌وی برگر شام خوردیم و پسرها از دخترها جدا شدن برن کانتر بازی کنن که با رکب بدی خوردن.فکر کنم کلا ۴۵دقیقه تونستیم کانتر بازی کنیم و برای اینکه ضایعه نشیم برنگشتیم پیش دخترها و اومدیم خونه خودمون.

خونه خودمون هم حرف زدیم و یه شام خوردیم،تموم شد.

الانم ۳.۳۶میخوام بخوابم

02.11.20

امروز صبح که از خواب بیدار شدم با مهمونمون(سروش)یکم صحبت کردم و بعدش رفتم بیمارستان تا lso اون مریض باشگاه انقلاب بردارم.

بعد برگشتن داداشم یه نیمرو لغایت سکسی واسمون زد و بچه‌ها اومدن که بریم باشگاه.

امروز با رضا تمرین سرشانه و پشت بازو خیلی خوبی داشتیم و واقعا از تمرین کردن با رضا لذت بردم که بعد اومدن از باشگاه با بچه‌ها رفتیم تا lso مریض‌رو بستیم و بعدش رفتیم سراغ رویا اینا تو خیابون فرشته و اینم بگم رضا و رویا قهر بودن که رضا برای اشتی همون اطراف خونه معین بعد قهوه خوردنمون رفت دوتا گل رز خرید.

بعد اینکه رفتیم پیش رویا و شقایق،شقایق با من و معین و وحید اومد و رضا و رویا باهم رفتن برای آشتی😶‍🌫️.

ما چهارتا رفتیم سمت خونه ممد ولی خوب قبل رفتن به خونشون رفتیم کوروش یه چرخی زدیم و بعد رفتیم خونه ممد.

تو خونه ممد یکم حرف زدیم و شام خوشمزه‌ای(کشک بادمجون و سالاد)که پخته بود عین گاو خوردیم وبعدش شروع به پانتومیم بازی کردن کردیم که به طرز بدی تیم 🐺 به تیم 🦅 باختن و واقعا فشاری شدم از این مسئله.

بعد بازی هم یکم حرف از خودکشی و اینجور چیزها زدیم و اومدیم سمت خونه خودمون.

خونه خودمون یکم با بچه‌ها تعامل داشتیم و الان ساعت ۳.۰۳دقیقه که پریسا دوستم تو اتاقم نشستم داره درسشو میخونه و من میخوام بخوابم.

۰۲.۱۱.۱۹

پریشب که مینوشتم پیش خودم میگفتم من فردا نمیتونم بنویسم و دقیقا هم همین اتفاق افتاد و نتونستم بنویسم.دیشب مهمونی تولد رضا و شیرینی ماشین وحید بود که خیلی خوش گذشت و جز روزهای به یاد ماندنی شد.

حقیقتش جزییات پری‌روز و شب خیلی زیاده که اگه بخوام بگم خیلی طولانی میشه فقط اینو بگم که از اون روزها شد که تا مدت‌ها حس‌وحالی‌هایی که در طول روز تجربه کردم یادم میمونه.

سعی میکنم امروز دقیق‌تر بگم:

امروز صبح با میتی دیشبمون بیدار شدیم که از همون اول صبح خنده به راه بود وسعی میکردیم از تک‌تک لحظات بیشترین استفاده‌ و ببریم.بعدش هم ویلا و تحویل دادیم و راه افتادیم سمت خونه،همه بچه‌ها از ویلا اومدن خونه ما تا قهوه و ناهار بخوریم که این وسطا بود که یه مریض هوم‌ویزیت زنگ زد.

بعد اینکه ناهار و چایی خوردیم راه افتادیم سمت باشگاه عنقلاب برای دیدن مریضه که شکستگی شدید مهره داشت و شزایط خوبی نداشت.

بعد دیدن مریضه رفتیم سمت کیلنیک که مریضا وقت گرفته بودن.

بعد کلینیک اومذیم خونه تا همه بچه‌ها همه‌کا حاضر بشن تا بریم کلینیک ممد و رستم که بعد بفتن به اونجا رفتیم پونل برای شام که زیاد کلا توصیه نمیکنم واستون.

بعد پونل همگی رفتیم امیراباد و حدود ۱ساعت اونجا نشستیم که حتی ممکن اون وسطا با یکی دعوامون بشه🤦🏻‍♂️

و یعد امیر اباد پوران،سروش،متین اومدن خونه ما خوابیدن.

الان ساعت ۳.۴۵دقیقه‌اس میخوام بخوابم و اینم بگم این پوران واقعا دختر خوبیه🥹👌🏼

و حرف اخر اینکه زندگی بدون خنده چجوری میشه واقعا؟

02.11.17

خوب خوب امروز خواب موندم و دیر بیدار شدم و بعد بیدار شدن تا ظهر اینا خونه بودم که تایم بیمارستان رسیدنم برسه برم سرکار.با داداشم رفتیم قهوه خوردن و بعدش هم برد منو گذاشت بیمارستان.امروز هم بیمارستان باز خیلی خلوت بود و اصلا کار خاصی نداشتیم.

بعد بیمارستان اومدم سمت خونه که عرق‌هارو از آیت واسه مهمونی فردا بگیرم و اونارو گرفتم،اومدم سمت خونه که رضا اینا از راه برسن.

رضا اینا اومدن و نشستم فوتبال اردن و کره‌رو دیدم که به طرز عجیبی اردن برد.

بعد فوتبال رفتیم فامیلی خریدهای مهموتی فردارو بکنیم و بعدش اومدیم با معین،وحید و رستم رفتیم کانتر که بازیش چسبید بهمون.

بعدش هم اومدم سوخاری خوردیم و رفتیم معین گذاشتیم خونشون به همراه وسیله‌ها.

بعد خونه رسیدن لباس‌های فردارو اماده کردیم و اتو زدیم.

الانم ۲.۳۰دقیقه‌اس که خوابم میاد و واقعا خستم.

تهش هم از شرایط کاری اینو بگم که سایت یکم بهتر کرده مراجعینمون ولی خوب هنوز با اونی که من میخوام فاصله داره و تو این دو،سه روز به یه مسیری دارم فکر میکنم که شاید ۱سال بعد عملی بشه و فعلا دارم به زیرساختاش فکر میکنم که چیا نیاز میتونه داشته باشه.

و کلام اخر اینکه این حس ناکافی بودن واقعا بعضی موقع‌ها اذیتم میکنه..:)

۰۲.۱۱.۱۶

امروز صبح ۷بیدارشدم و فلاکسمو پر کردم رفتم سمت دانشگاه برای کارگاه‌ها حوادث و بلایا.از ساعت ۸ کارگاه‌هارو با مرتضوی رفتیم تا ۱۲و بعد اتمام کارگاه از اون دختره که خوشم اومده بود رفتم آشنا شدم.صبح با خبر خوب راه افتادن کمپین گوگل ادزمون سپری شد و یه خرسندی خاصی داشتم و بعدش اومدم دنبال وحید رفتیم برای قهوه.

بعد قهوه به طیور قضیه سایت گفتیم و خیلی خوشحال شد و بعدش که جاپلقی و کیوان اومدن با اونا وقت گذروندم تا ۶.۳۰که مریضه اومد و معاینه‌اش کردم و کاراشو کردم.

بعد کلینیک رسیدم خونه و یکم استراحت کردم و یه چیزی خوردم بعدش رفتم باشگاه،با اینکه بی‌حال بودم تمرینمو کامل انجام دادم.

اینم بگم معین اسکل کلید خونه خودش یادش رفته بود.

بعد باشگاه اومدم خونه برنج گذاشتم و خونه‌رو جارو کردم که کمرم یکم گرفت و بلافاصله بعدش شام خوردم.

بعد شام رفتم دوش بعد باشگاه گرفتم و اومدم لش کردم و الان از بیخوابی دارم میمیرم و هنوز قراره لباسارو پهن کنم بعد برم تو تختم.

الان ساعت ۲.۱۱دقیقه است که میخوام لباسارو پهن کنم و مسواکمو بزنم تا برم رختخوابم.:)

02.11.15

امروز از خواب بیدار شدم و رفتم واسه صبحونه یه چیزی بخورم که با یخچال پر از خالی مواجه شدم و مجبور شدم نون خالی با چایی بخورم😂😂

بعدش مامان زنگ زد و حدود ۳۰دقیقه اینا با مامان صحبت کردم و یکم با لپ‌تاپ وررفتم تا ۱۳.۱۵شد که راه افتادم سمت بیمارستان.

بیمارستان امروز واقعا بیکاری بود و فقط یه مریض داشتیم و بعد بیمارستان اومدم خونه.

وحید که رفته بود پیش دکتر حسن‌زاده منتظرش موندم تا بیاد بریم فامیلی خرید کنیم و اومد رفتیم یکم خرید کردیم.سرراه رفتنمون به طرف خونه بهنام،رستم‌رو دیدیم که از سرکار برمیگرده و رستم برداشتیم رفتیم خونه بهنام تا اماده بشه بریم بیرون.

با بهنام رفتیم شام‌رو بیرون اژدر زاپاتا پالیزی و ساندویچ خوردیم برگشتیم خونه.

الان هم میخوام بخوابم (۲.۰۸) تا فردا صبح ۷بیدارشم برم کلاس حوادث و بلایا😞😞

02.11.14

امروز صبح بیدار شدم یه بربری گرفتم و راه افتادم سمت کلینیک.اول صبحی فکر کنم تو ۲ساعت گوشیم ۳۰بار زنگ خورد و چندتا کار باهم هندل کردم.وحید شب از راه رسیده بود و خونه معین بود و از اونجا اومد کلینیک پیشم،رفتیم یه قهوه خوردیم و اومدیم کلینیک.

زن طیور واقعا حال به هم زن و رو مخ هستش و امیدوارم زیاد با پر و پامون نپیچه..:)

بازی ایران ژاپن دیدیم و واقعا پشمام ریخت از بازی نیمه دوم ایران و برنده شدن ایران و یکم جیگرمون حال اومد.

بعد اومدم خونه ماشین دادم گارسی و رفتم دوباره کلینیک و بعدش دو ساعت کلینیک بودیم.

بعد کلینیک اومدیم خونه،رفتم باشگاه و یه تمرین سینه خوب کردم اومدم خونه و بعد دوش و شام خوردن با وحید رفتیم خونه ناطق تا اسکنررو برای روز دوشنبه که برای غربالگری هماهنگ کردیم بگیریم.

الان ساعت ۲.۳۵هست که میخوابم بخوابم و در کا امروز مودم خوب بود و حالم اوکی:)

02.11.13

امروز صبح قبل خواب یادم افتاد من دیشب بلاگ نویسی نداشتم و کلی تو خواب خودم‌رو سرزنش کردم و حتی موقع بیدار شدن هم یکم اعصابم خورد بود ولی خوب...

امرپز از خواب بیدار شدم و به مریضی که پنجشنبه گفته بودم احتمالا جمعه هستیم زنگ زدم و باهاش قرار گذاشتم که ساعت ۱بیاد،قبل رفتنم به کلینیک خونه تخم‌مرغ خوردم و رفتم کلینیک و مریضرو دیدم .موقع برگشت دیدم هوا سکسیه رفتم پیش مبین یه قهوه خوردم و بعد اومدم سمت خونه و بلافاصله بعد رسیدن رفتم تمرین تا ساعت ۴.

بعد تمرین اومدم خونه دوش گرفتم،ناهار خوردم و منتظر دوستم موندم که قرار بود امروز خونه‌اش جمع بشیم و مشروب بخوریم.

دوستم اومد دنبالم و رفتیم دنبال دختری که میخواد باهاش اوکی بشه و حدود ۳۰دقیقه منتظر موندیم که تا تشریف بیاره خانوم.

خانومه اومد و رفتیم سکت خونه دوستم و همکلاسی رو مخمم اومد و نشستیم مشروب خوری و به یه مستی خوبی رسیدیم.

قسمت بد ماجرا اینجا بود که من هم از این دختره که دوستم ازش خوشش میاد خوشم اومد ولی من دیگه دیدم دوستم خوشش میاد هیچکاری نکردم ولی دختره واقعا زیبا بود چون چشاش یه خماری خاصی داشت و مهم‌ترین چیزی که تو دخترها منو جذب میکنه خندشونه که واقعا خندش خیلی دلربا بود..:)

بعدش هم اومدم خونه و کم‌کم میخوام اماده بشم بخوابم

02.11.11

جواب دیشب:واقعیت تلخ این است که نه،با اینکه دوست دارم همیشگی باشن ولی متاسفانه آدم‌ها خیلی جاها راهشون از رفیقاشون جدا میشه و مجبور به جدایی میشن

امروز صبح یکم فس بیدار شدم و با صدای زنگ مریض که میخواست بیاد پیشمون بیدار شدم و با وحید و رضا پوشیدیم رفتیم کلینیک و سرراهمون رفتیم بربری گرفتم برای صبحونه.مریضه اومد و بعد رفتنش نشستیم صبحونه خوردیم و یکم خورده کارهایی که تو کلینیک بودرو انجام دادم و بعدش که وحید یکم حس میکرد مریضه رفت دکتر و اون یکی مریضه اومد و من یه پسر ۳ساله خیلی بامزه‌رو معاینه کردم،مریضه که رفت با رضا رفتیم قهوه نوردیم و وحید رفته بود درمانگاه سرم بگیره.بعد ناهار و اینا طیور گفت جلسه داریم و تو جلسه گفت دیگه کلینیک دست شما دوتاس و علنا من کاره‌ای نیستم.نمیدونم اینکه این مسئولیت به ما سپرد برای ما خوبه یا نه وبی خوب از چندتا جنبه که بررسی کردم بعضی جاها‌ به خیرمون هست و بعضی جاها نه.و بقیه تایمی که تو ملینیک آزاد بودم کارهای پروپوزالمو انجام دادم.

بعدش اومدیم خونه بازی ایران و سوریه‌رو دیدم و وقت نشد برم باشگاه و برای بچه‌ها و خودم شام پختم و شام خوردیم و بعدش بچه‌ها راه افتادن سمت نجف‌آباد.بعد اینکه بچه‌ها رفتن نشستم درس نیمه تمام تصمیم‌گیری تو متمم خوندم و در عین حال تو گوشی با زهرا داشتم چت میکردم.و حدودای ۱.۳۰بود داداشم اومد خونه و نشستم یکم با اون صحبت کردم و دیدم که خداروشکر حال دلش خوبه و از شرایطش راضیه.

الانم ساعت ۳ هست که میخوام بخوام.

سوال امشب:حست به آدم‌هایی که چه میشناسی و چه نمیشناسی کلا باید مثبت باشه یا منفی یا خنثی؟

02.11.10

جواب دیروز:با یکی از دوستام سوالمو مطرح کردم و ازش خواستم صادقانه جواب بده که گفت نه از نظر من تو واقعا پسر با عرضه‌ای هستیو تاحالا همینجا که اومدی رو پا خودت بودی.

امروز صبح بیدار شدم،رفتم دانشگاه تا کارهای واحد حوادث انجام بدم.بعد کار اومدم سمت بیمارستان و اولش ۲،۳تا مریض داشتم که اونارو دیدم و بعدش حدود ۲ساعت اینا بیکار بودم و بعدش اومدم خونه.

اومدم خونه یکم استراحت کردم و بازی عربستان-کره رو دیدم و بسی ازش لذت بردم.

طبق قراری که با بچه‌ها داشتیم اومدن خونمون و نشستیم برای شرابی که رضا آورده بود و بعد شراب عرق خوردیم.

اخر شب بود زدیم بیرون تا شام بخوریم و یکمم عرق بخوریم،ولی من بعد شام خوردن دیگه عرق نخوردم و رفتیم نشستیم دور آتیش توو پلکس(پل امیرآباد) و یکم چایی خوردیم و صحبت کردیم.

اومدیم خونه دیدیم پریسا که مونده بود خونه‌ما نشسته عرق تو فریزر برداشته خورده و مسته و یکم سر به سرش گذاشتم.

الانم ساعت ۲.۵۱ هست که پریسا گفتم برو رو تخت من بخواب و من با قارسی و رضا تو هال میخواییم بخوابیم.

سوال امروز:آیا همه رفاقت‌ها تاریخ انقضا دارند؟

02.11.9

جواب دیروز:وبلاگ نویسی فکر کنم مول یه روتین مثل باشگاه،مسواک و خیلی چیز دیگه تو زندگیم بشه و ممکنه سالها ادامه داشته باشه.

صبح با صدای زنگ گوشیم بیدار شدم که وحید بود و میگفت آماده‌شو بیام بریم کلینیک حالا شاید واستون سوال باشه که وحید کجا بود؟وحید صبح رفته بود دنبال رضا و باهاش رفته بودن خونه معین.

صبح رفتیم کلینیک و اولش کلی خندیدیم و بعدش جاپلقی زنگ زد گفت دوست‌پسرم بخاطر عکس‌ها و ویدیو‌های تو گوشیم با شما باهام قهر کرده و صحبت نمیکنه😂 و کلی سر به سرش گذاشتیم و خندیدیم.

رفتیم برای قهوه و قهوه خوردیم و اومدیم نشستیم پشت لپ‌تاپ تا کارهای پروپوزالمو انجام بدم و یکم بردم جلو.ساعت ۵.۳۰اینا با رضا رفتیم پیش دکتر حاج‌علیزاده تا باهاش صحبت کنم مریض بفرسته ولی گفت ابن‌سینا یکم بگایی شده و بعد اونجا اومدیم خونه.سریع خونه که رسیدیم،اماده شدیم بریم باشگاه و رفتیم باشگاه.امروز جلو پا و جلوبازو داشتم و با رضا تمرین خیلی خوبی داشتیم و واقعا لذت بردم از تمرینمون.بعد سریع اومدم خونه یه دوش گرفتم تا بریم کانتر.حدود ۲.۳۰کانتر بازی کردیم و متاسفانه باختیم بد هم باختیم😞.کانتر تموم شد و رفتیم برای شام و بعد از ساعت‌ها فکر کردن رفتیم جیگرکی کامران تو ستارخان و کلی نون و سبزی،ترشی،پیاز خوردیم😂.اها امروز واقعا به این نتیجه رسیدم های دوپامین خیلی خوبه و سرخوشی باحالی میده به آدم.الانم ساعت ۳.۰۰هست که اینو مینویسم و میخوابم.

سوال امشب:من واقعا ادم بی‌عرضه‌ای هستم؟

02.11.08

امروز صبح که بیدار شدم پرانرژی بودم و دوست داشتم کارامو ببرم جلو.

اول صبحی در جستجوی چیزی برای خوردن بودم و رفتم به سراغ یخچال،یخچال باز کردم و با دیدن توی یخچال اصلا دلم گرفت و یه وضعی شده پس به چایی و دوتا دونه شکلات پناه بردم.

نشستم مقاله‌ای که برای سایت نیاز بود نوشتم و تا ۸۰٪مقاله‌رو تا موقع رفتنم به بیمارستان تکمیل کردم.آماده شدم برم بیمارستان و قبل رفتنم سر راه ماشین بردم تعمیرگاه،تعمیرکار بهم گفت ماشین روغن سوزی داره و ما ریدیم به خودمون.

بعدش رفتم سمت بیمارستان و بلافاصله بعد رسیدن رفتم ناهار.بیمارستان خلوت بود و یه خورده‌ کاری انجام دادم و چون مادر و پدر منا مبینی(منشیمون)اومده مشغول صحبت با اونا شدیم.بعدش هم موقع رفتن بود که دیدم اناهیتا معروفخانی واسه من قیافه گرفته و به منا گفتم بیا من میام سمت خونه تو هم از خونه نا اسنپ بزن خونه دوست پسرت و باهم برگشتیم.

بعد اومدن به خونه،نشستم مقاله‌رو تکمیل کردم و به مسئول سایت ارسال کردم و بعدش با بچه‌ها رفتیم بیلیارد که من و وحید ۳دست به قارسی و جواد باختیم ولی بعدش که من با جواد هم تیمی شدیم بردیم.

بعد بیلیارد برای شام رفتیم فلافل قارچ و پنیر عمو کامران که باز کص‌وکون بازی دراوردیم غدا خوردیم اومدیم خونه.

اومدم خونه نشستم یه سرچ برای دستگاه از بین برنده بوی عرق سرچ زدم که به دستگاهmiradryرسیدم.

و بعدش هم که الان ساعت ۲.۱۰هست دارم اینو مینویسم که کم‌کم بخوابم دیگه.

سوال امروز:آیا میتوانم این نوشتن تا آخر عمرم ادامه بدم؟

روز اول ۰۲.۱۱.۷

نمیدونم چی شد بعد چندماه که به پریسا گفته بودم میخوام وبلاگ‌نویسی شروع کنم امروز شروع کردم.شاید بخاطر شرایط روحی زیاد نامناسب هست که الان درگیرش هستم.پریسا اگه تو اینو میخونی تو یه عاملی هستی که وبلاگ نویسی شروع کردم.

از امروز صبحم بگم که از فکر و خیال پرداختی‌هایی که برای اجاره خانه و قسط سایت داشتم از خواب بیدار شدم.تمام کاری که قرار بود برای تموم شدن این استرس و فکر و خیال این مسائل میدونستم ولی نمیتونستم انجامش بدم و همش ذهنمو درگیر کرده بود.از صبح استرس بود که داشتم و حتی میشه گفت برای اولین بار بود که از شدت استرس معده درد عصبی گرفتم.یه چندروزی هست که حس ناکافی بودن مثل خوره افتاده تو ذهنم و داره اذیتم میکنه و از شرایطم ناراضی هستم و این حس هم امروز عجین شده بود با این فکر و خیال و واسم اذیت کننده شده بود.

بعضی موقع‌ها فکر میکنم من خیلی به بعضی چیزها فکر میکنم و این یه عاملی هست که من‌رو اذیت میکنه.ذهن من ذهن پویایی هستش و اگه آزاد باشه میتونه مثل یه اب روان جلو بره ولی این فکر و خیال‌های زیاد مثل سنگ‌های بزرگی هستن که جلوی این آب‌رو میگیرن و مانع حرکتش میشن.

امروز به خاطر همین شرایطم مودم کلا پایین بود ولی خوب رفتم یه تمرین خوب کردم تا حالم بهتر بشه و بهتر شد ولی خوب اومدم خونه و با امیررضا بحثم شد(نمیدانم مقصر کی هست ولی خوب...)و دوباره باعث پایین اومدن مودم شد.

اخر شب هم به یه خانمی به نام زهرا که چندماه قبل باهاش اشنا شده بودم پیشنهاد دیت دادم و اونم قبول کرد و قرار شد دو هفته بعد از اینکه اومد تهران بریم بیرون،و اینکه به نظر میرسه دختر آروم و مهربونی باشه و خیلی اهل کتاب و پادکست و اینا باشه و کلا وایب مثبت میده بهم.

الانم کم‌کم میخوام ساعت ۱.۴۵دقیقه بخوابم.

میدونم زیاد خوب ننوشتم ولی امیدوارم به مرور زمان نوشته‌هام بهتر بشن.

پ.ن:حوصله ادیت اینا ندارم و همین نوشته‌رو آپلود میکنم