03.01.07
امروز اسپرسوساز جدیدی که خریدم تست کردیم و کلی ذوقشو کردیم و رفتیم کلینیک و بعدش هم باشگاه با رضا و اخر شب هم رفتیم کانتر.
زندگی واسم هنوز مفهوم گنگی داره و استرس و اضطراب خیلی چیزها داره دهنمو میگاد
امروز اسپرسوساز جدیدی که خریدم تست کردیم و کلی ذوقشو کردیم و رفتیم کلینیک و بعدش هم باشگاه با رضا و اخر شب هم رفتیم کانتر.
زندگی واسم هنوز مفهوم گنگی داره و استرس و اضطراب خیلی چیزها داره دهنمو میگاد
امروز از اردبیل اومدم تهران و علنا تعطیلات عیدم تموم شد و این چندروز کلی با خانواده وقت گذروندم.
ولی تو این چندروز فهمیدم به سیگار خیلی وابسته هستم و بعضی موقعها که پیش خانواده نمیتونستم بکشم کلافه میشدم و همش دنبال بهونه بودم برم یه جایی بکشم.
امروز کلی درباره تروماهایی که از بچگی ممکنه داشته باشم فکر کردم و درباره تاثیرشون تو زندگیم و مسیر کاریم.
فکرهای خوبی برای کارمون تو ذهنم هست و امیدوارم که خوب پیش بریم جلو.
میخوام سبک نوشتههام عوض کنم و بیشتر درباره حسها و فکرهایی که در طول روز به ذهنم میاد بنویسم و همچنین اتفاقهای خاص اون روز اگه داشتمرو بنویسم
امروز ظهر دنیز اومد بیدارم کرد که پاشو واست نودلی که میگفتم پختم و بیدار شدم نشستیم باهم غذایی که پخته بودرو خوردیم.
بعدش یکم کتاب اینا خوندم و بعد اینکه خونه خلوت شد نشستم کارهای پرسشنامه پایان ناممو انجام دادم.
تا وقت افطار که مامان اینا اومدن و با اونا نشستم به چیزی خوردم و یهو ممدعلی زنگ زد گفت میرم باشگاه بیا بریم.
با اون رفتم باشگاه و یکم تمرین کردم و اومدم خونه یه دوش گرفتم و یه چیزی خوردم و رفتم پیش خانواده برای عید دیدنیها.
تا ساعت ۳عید دیدنی کردیم بعدش هم با امیر و یوسف رفتیم بیرون دور زدیم واومدیم خونه.
امروز صبح با اومدن خواهرم اینا بیدار شدم و رفتم سیگارمو کشیدم و چایی خوردم.
بعدش هم تا بعدازظهر خونه بودیم و رفتیم خونه عمم و بعد اونجا رفتم پیش یوسف و عبی و با اونا بودیم تا قبل افطار.
بعدش مهمون اومد خونمون و مهمون رفتیم و اخرشب با بابام اینا رفتیم مغازه پسرداییش که کبابی داره نشستیم اونجا الکل خوردیم و بعد اونجا خونه داییم بودیم.
بعدش هم باز با عبی و یوسف بودیم و بخاطر میثم اینا خیلی ناراحت بودن بچهها و تهش بوسف امپولمو زد اومدیم خونه.
دیشب آستارا موندیم و امروز صبح که بیدار شدیم بلافاصله برگشتیم سمت اردبیل.من با ابجیم اینا اومدم که تو راه سیگاررو راحت باشم و اومدیم خونه خودمون و ناهار خوردیم.
بعد ناهار با گوشی بودم و یکم کتاب خوندم و قبل افطار رفتم بیرون و حدود ۳۰دقیقهای با آیه صحبت کردم که امیر اومد دنبالم.
با امیر رفتیم کافه نشستیم و مامان اینا زنگ ردن گفتن بیا میخواییم شام بخوریم.
اومدم خونه دیدم مهمون داریم واسه عید دیدنی.بعد رفتنشون شام خوردیم و باز مهمون اومد تا ساعت۱۲.
بعد مهمونا رفتم دنبال ممد و باهم یه کبابی خوردیم و رفتم سراغ مامان از خونه حاجی بابا برداشتیم،اومدیم خونه خودمون.
دیشب یجوری خسته بودم و خوابم برده روز اخر ۰۲ننوشتم و از این بابت ناراحتم.
ولی از روز اول فروردین بگم که امسال موقع تحویل خواب بودم و حدودای ۱۲ظهر از خواب بیدار شدم و پا شدم یه چیزی خوردم و چایی دم گذاشتم تا بخورم.
ساعت ۲اینا بود که بابا و مامان از سر خاک اومدن و برنامه امروزمونو ریختیم.
من که سریعتر اماده شدم برم یه قهوه بخورم و سیگار بکشم که مامان زنگ رد گفت کنسله چون بابا قهر کرده.یکم با امیر دور زدم و رفتم خونه تا با بابا صحبت کنم.
راضیش کردم و راه افتادیم سمت استارا.حیران خیلی مه بود و خیلی اروم اومدم و فاینلی رسیدیم استارا که دیدیم سفره افطار انداختن و افطار کردیم و بعدش نشستیم خوردن مشروب.
بعد هم شام اینا خوردیم و حرف زدیم و یکم با دنیز بازی کردیم و همه رفتن خوابیدن و الان ۲.۱۸هست که من بیدارم.:/